X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 5 آبان‌ماه سال 1389

برنامه شما دوستان از فردا





چرا بعضی از مشکلات ما برای ما قابل حل نیست ؟


برای این که ما عادت داریم تمرکز میکنیم بر مشکل نه بر راه حل


تا زمانی که اندیشه شما متمرکز است بر مشکل نه بر راه حل


بدونید همچنان هیچ راه حلی پیدا نمی کنید 



پیر مردی نامه نوشت برا پسرش که تو زندان بود :

 نوشت پسر گلم تنها فرزندم الان فصل کشت سیب زمینیه ، زمان شخم زمینه ، تو هم که زندانی پنج هکتاز زمین رو دست من پیر مرد مونده مادرتم که همیشه آرزو میکرد این زمین حاصلخیز باشه و بار بده و سیب زمینی بده که از دنیا رفته من چه کنم با این پنج هکتار ؟ من پیرمرد چطور می تونم تحمل کنم این زمین رو همینطور نگه دارم ؟ کسی هم نیست کمکم کنه

پسرش از تو زندان یه تلگراف زد به پدرش که :

پدر جان قربانت برم فدایت شوم محض رضای خدا امسال از کشت سیب زمینی دست بردار ، دست به زمین نزن من دوازده تا اسلحه تو زمین پنهان کردم سه چهار ماه دیگه که از زندان در اومدم خودم آماده میشم برا سال آینده بهترین زمین رو تحویلت میدم !

اینو تلگراف زد به پدرش

چند روز بعد نیروهای اطلاعاتی ، حراست ، انتظامی ، ژاندارمری همه ریختن تو زمین وجب به وجب این زمین رو شخم زدن دنبال اسلحه

پیر مرده نامه نوشت به پسرش که :

چه کردی ؟؟؟؟؟؟

نوشت : پدر جان قربانت برم امسال که زمینت شخم زده شد تا سال آینده خدا کریمه


اگه این مغز راه بیفته همه مسائل حل میشه

فقط راه بیفته ، متمرکز نشید روی مشکل

امکان نداره مشکلی برای شما در ظرفیت شما در زندگی شما در مدار تقدیر شما مشکلی بوجود بیاید  که با افکار خودتان و با استعداد خودتان نتونین اون مشکل رو حلش کنین امکان نداره


حضرت علی (ع) می فرمایند :


اگر تو به مشکل امروزت غم دیروز و اضطراب فردا را اضافه


نکنی مشکل امروز تو هر چه باشد قابل حل است .


غم دیروز و اضطراب فردا ! 


حل مساله همواره با درک مساله آغاز می شود



یه نفر یه کار خیری انجام داد


جنه اومد بهش گفت تو یه کاره خیری انجام دادی فردا یه آرزویی کن ما اون یه آرزو رو برآورده می کنیم


اومد به زنش گفت : زن امروز نمیدونم چکار کردم ، بچه جنی رو نجات دادم نمیدونم چه شد ؟ یه جنی اومد گفت : فردا یه آرزویی کن ما برآوردش میکنیم اما فقط یه آرزو

زنش گفت مرد تو که میدونی الان ما پونزده شونزده ساله ما اجاقمون کوره بچه دار نمیشیم  بهش بگو از خدا بخواه یه بچه ای به ما بده دیگه از این بهتر ؟


رفت پیش مادرش گفت : مادرم قربونت برم یه همچین مساله ای پیش اومده زنم که اینو میگه

مادرش گفت : قربونت برم بچه رو فعلا ولش کن اونو خدا بلاخره بهتون میده من الان چهل پنجاه ساله کورم نابینام ، تو ازش بخواه یه چشمی به من بده که لااقل دنیا رو ببینم


رفت پیش پدرش گفت : پدر جان یه همچین قضیه ای پیش اومده زنم که اینو میگه ، مادرمم که اینو میگه  تو چی میگی پدرم

پدره گفت : مادرتو ول کن تا الان کور بوده تا آخر عمرشم کور بمونه مساله ای نیست ، مساله شما رو هم که دیر یا زود خدا یه بچه ای بهتون میده بهر حال جاداره صبر کنین ، من اوضام خرابه که یه عمریه بدهکارم شصت هفتاد ساله بدهکارم آه در بساط ندارم خونه اجاره ای بدهی مردم هزار تا خاک تو سرم رفته


هر چه نشست فکر کرد ، به زنم اهمیت بدم ؟ زنم یه ارزشی داره به مادرم اهمیت ؟ بدم مادرمم یه ارزشی داره  به پدرم اهمیت بدم ؟ چه کنم ؟؟؟


نشست فکر کرد فکر فردا رفت یه جوابی به جنه داد


به نظر شما چه جوابی داد ؟؟؟؟؟؟؟





به جنه میگه :


آرزو می کنم مادرم بچم رو در گهواره ای از طلا ببینه